غزل شمارهٔ ۴۹۲۱
از غبار خط رخ آن ماه می بالد به خویشآنچنان کز گرد لشکر شاه می بالد به خویش
تامبدل شد به خط زلفش دلم آسوده شدراهرو از منزل کوتاه می بالد به خویش
پشت آن لب زودتر گردید سبز از عارضشبرلب جو سبزه خاطر خواه می بالد به خویش
آنچنان کز طوق قمری سرو رعنا می شودهرقدر دل تنگ گردد آه می بالد به خویش
نیل چشم زخم، خوبی را دعای جوشن استازسیه بختی دل آگاه می بالد به خویش
تشنگی گردد ز احسان تهی چشمان زیادوای برکشتی کزآب چاه می بالد به خویش
زود می آید بسر دوران آن کوتاه بینکز فروغ عاریت چون ماه می بالد به خویش
فربه از مدح سبک مغزان نفس خسیساین ستور خوش علف ازکاه می بالد به خویش
زود می گردد ز حال خویش حسن عاریتماه ازان، گه می گدازد گاه می بالد به خویش
دربلندی گرچه می بیند زوال آفتابهمچنان نادان زعزو جاه می بالد به خویش
اهل همت کاسه محتاج را خواهد تهیمهر تابان از گداز ماه می بالد به خویش
ناخن دخل است صائب باعث جوش سخنآنچنان کز کاوش آب چاه می بالد به خویش