گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۰۵

می کند دست نوازش هم دل ما راخموشخشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش
بازی جنت مخور، ازحال آدم پندگیردرگذر مردانه زین گندم نمای جوفروش
پوچ گویی می دهد بر باد نقد عمر رازود خالی می شود دیگی که ننشیند ز جوش
دیگران راگرم اگر سازد شراب آتشینخون ما را شعله آواز می آرد به جوش