گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۰۶

میکند جان درتن امید، لعل باده نوشروی آتشناک، خون بوسه می آرد به جوش
چین ابرو در شکست دل قیامت می کندساعد سیمین سبکدست است درتاراج هوش
از هوسناکان خطر دارند گل پیراهنانوای برآن گل که می افتد به دست گلفروش
در سینه مستان نمی باشد نصیحت را اثرسرمه نتوانست کردن چشم گویا راخموش
غنچه در دست نسیم صبح عاجز می شودبرنیاید با نگاه خیره،شرم پرده پوش
کم نشد از گریه شوری کز محبت داشتمآب گوهر دیگ دریا را نیندازد زجوش
عقل پیش عشق نتواند نفس را راست کردتالب دریا بود سیلاب راصائب خروش