غزل شمارهٔ ۴۹۰۴
تا به همواری برآید کار درتندی مکوشبدخماری دارد ازپی این شراب خامجوش
طوطی از همواری آیینه می آید به حرفای که می خواهی سخن ازما، به همواری بکوش
شاهد خامی بود وجد وسماع صوفیانتا رگ خامی بود در باده ننشیند ز جوش
دست بر سر چون سبو فردا برآرد سرزخاکهرکه باری برنگیرد ناتوانی را ز دوش
پرده مردم دریدن پرده عیب خودستعیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش
چرخ با ما بی سبب دندان نمایی می کندهرشراری دیگ سنگین رانمی آردبه جوش
تشنه چشمان را ز نعمت سیرکردن مشکل استدانه و آب آسیا رالب نبندد از خروش
لوح تعلیم دلیل راه گردد بی سخنهرکه در راه طلب چون نقش پا باشد خموش
زود می گیرد به دندان ندامت پشت دستهرکه حرف نیکخواهان رانمی گیرد به گوش
عقل کامل در سر ما شور سودا می شوددر کدوی ما شراب کهنه می آید به جوش
درکرم چندان که افزایند ارباب کرمتن به خواری درمده صائب دراستغنا بکوش