گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۲۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: س۹ بیت
درد پیری را جوانی می کند درمان و بسآه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس
در بیابان طلب چون گردباد از ضعف تنگرد می خیزد زمن تا راست می سازم نفس
از فغان و ناله خود دربیابان طلبحاصلی غیر از غبار دل ندارم چون جرس
عندلیب دوربینی کز خزان داردخبردربهاران بر نمی آرد سر از کنج قفس
حرص رابسیاری نعمت نسازد سیر چشممی زند درشکرستان دست خود بر سر مگس
دل چو روشن شد کند کوتاه دست نفس راپرتو مهتاب با دزدان کند کار عسس
تازه رو را درنظرها اعتبار دیگرستصرف می گردد به عزت میوه های پیشرس
حرص از آب و علف سیری نمی داند که چیستاشتهای شعله را هرگز نسوزد خارو خس
نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کنداین سگ دیوانه راکوتاه کن صائب مرس