غزل شمارهٔ ۴۸۲۴
روز روشن را شب تارست پنهان در لباسچهره گلرنگ دارد خط ریحان در لباس
ماتم و سور جهان با یکدگر آمیخته استخنده ها چون برق دارد ابر گریان در لباس
ریزش بی پرده آب روی سایل می بردزان کند دریا به دست ابر، احسان در لباس
شرم همت یادگیر از یوسف مصری که دادنور بینش را به چشم پیر کنعان در لباس
تا نگردد عیش شیرینش ز چشم شور تلخاز سر پر مغز گردد پسته خندان در لباس
از خود آرایی دل روشن نگردد شادمانشمع از فانوس رنگین است گریان در لباس
گر به ظاهر شمع در فانوس رفت از راه رحممی زند بر آتش پروانه دامان در لباس
راز عشق از پرده پوشی می شود رسوا که هستبا وجود نافه، بوی مشک عریان در لباس
تار و پود حله فردوش گردد موج اشکچشم گریان راست تشریفات الوان در لباس
گر به ظاهر کلک صائب تیره روز افتاده استصبحها پوشیده دارد این شبستان در لباس