گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۲۳

خضر راه حقیقت است مجازمکن این در به روی خویش فراز
دل محمود اگر همی خواهیدست کوته مکن ز زلف ایاز
عاشق از سرزنش نیندیشدشمع رانیست سرکشی از گاز
دست خون است داو اول مادوشش ماست نقش سینه باز
پرده نام وننگ یک سو کنزن نه ای، ای عشق درلباس مباز
سیل تقوی و برق ناموس استمی گلرنگ و شعله آواز
آخر کار خوشه را دیدیگردن سرکشی دگر مفراز
خنده کبک درکمین دارداشک خونین چنگل شهباز
پای در دامن قناعت کشتا نسوزی به آتش تک و تاز
گل و زر داری و دو روزه نشاطسرو و بی حاصلی و عمر دراز
بردباری است معدن گوهرخاکساری است مسند اعزاز
چون فلاخن به گرد خویش بگردهر چه بردل گران، به دور انداز
صائب از خاک پاک تبریزستهست سعدی گر از گل شیراز