غزل شمارهٔ ۴۸۰۸
اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت بازاین خانه شکسته چکیدن گرفت باز
آه ضعیف من که به روزن نمی رسیدبر روی چرخ، نیل کشیدن گرفت باز
شد تازه داغ کهنه ام از روی گرم عشقاین میوه های خام رسیدن گرفت باز
نیش شکستگی به سویدای دل رسیداین خون نیم مرده چکیدن گرفت باز
هر دانه اشک را که فرو خورده بود دلاز تنگنای حوصله چیدن گرفت باز
باد مراد آه دلم را ز جا ربوداین بحر آرمیده تپیدن گرفت باز
از ترکتاز غم دل صد پاره هر طرفچون لشکر شکسته دویدن گرفت باز
آهی علم کشید ز هر ذره خاک منمور ضعیف بال پریدن گرفت باز
نبضی که بود از رگ خواب آرمیده تراز شوق دست یار جهیدن گرفت باز
از لاله دشت دام تماشا به خاک کرددل از سواد شهر رمیدن گرفت باز
دیگر دل ضعیف من از رشته های آهبرخود چو کرم پیله تنیدن گرفت باز
هر دانه امید که در زیر خاک بوداز نوبهار وصل، دمیدن گرفت باز
هر مویم از حلاوت آن لعل آبدارانگشت خود چو شمع مکیدن گرفت باز
چشمی که با خیال تو در خواب ناز بوداز مژده وصال، پریدن گرفت باز
این آن غزل که مولوی روم گفته استسیمرغ کوه قاف، رسیدن گرفت باز