گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۰۷

زان چهره خط قیامتی انگیخته است بازرنگی برای بردن دل ریخته است باز
بس ملک دل که زیر نگین آورد ترازین لشکری که خط تو انگیخته است باز
هر چند خط صلای خزان داد در چمنبرگ نشاط بر سر هر ریخته است باز
زان لب هنوز می شکند یک جهان خمارزان زلف خوشه های دل آمیخته است باز
دارد سر خرابی دلهای خونچکانمشکی لبش به باده برآمیخته است باز
از رفت و روی آه محال است کم شودمشکی که بر دلم خط او بیخته است باز
هر فتنه ای که در شکن زلف جای داشتدر گوشه های چشم تو بگریخته است باز
هر چند خط به حسن تو آورده است زورپیوند دل ز موی تو نگسیخته است باز
گر شد شکسته زلف تو، هرمو ز خط سبزدر دست حسن خنجر آهیخته است باز
صائب ز وصف خط و رخ او درین غزلایمان و کفر را به هم آمیخته است باز