گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۷۵

می رود با قامت خم در پی دنیی هنوزبا چنین محراب، داری پشت برعقبی هنوز
برده است از راه، صبح کاذب دعوی تراغافلی از نور صبح صادق معنی هنوز
می کند هر چند از هر مو سفیدی راه مرگدل نمی افتد به فکر توشه عقبی هنوز
گرچه دست از رعشه می لرزد چو اوراق خزانهمچنان چسبیده ای بر دامن دنیی هنوز
از علایق رشته الفت بریدن مشکل استمی پرد بی خواست چشم سوزن عیسی هنوز
شیراز اقبال جنون گردنکشی از سر گذاشتمی کند خون در دل مجنون، سگ لیلی هنوز
طاق کسری بازمین هموار شد، و زفیض عدلطاق گردون است پرآوازه کسری هنوز
گرچه جای سنگ طفلان بر تن مجنون نماندبرکبودی می زند خال رخ لیلی هنوز
عمرها رفت و همان لرزد به خود چون برگ بیدتیغ کوه طور از گستاخی موسی هنوز
خامه صائب زانشای سخن بس کی کند؟از هزاران گل یکی نشکفته از طوبی هنوز