غزل شمارهٔ ۴۷۷۴
دشت بیرون نامده است از ماتم مجنون هنوزداغها از لاله دارد سینه هامون هنوز
دامن از خون شفق صبح قیامت پاک کردمی تراود از سر خاک شهیدان خون هنوز
گرچه شیرین سبکرو عمرها شد رفته استشمع روشن می توان کرد از پی گلگون هنوز
نگسلد پیوند روحانی ز دست انداز مرگمی توان از خم شنید آواز افلاطون هنوز
عشق بر لوح دلم روزی که رنگ داغ ریختساده بود از نفش اختر صفحه گردون هنوز
زان می روشن که در پیمانه خورشید ریختعشق آتشدست، می گردد سرگردون هنوز
صائب از اشکی که چشم من نثارش کرده استمی جهد چون برق نبض موجه جیحون هنوز