غزل شمارهٔ ۴۷۴۳
از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیردر زندگی قرار به زیر زمین مگیر
نتوان به علم رسمی از آتش نجات بافتدر پیش روی خود سپر کاغذین مگیر
سیلاب را ملاحظه از کوچه بند نیستزنهار پیش دیدهٔ من آستین مگیر
شمع از گداز یافت به افسردگی نجاتراه سلوک بی نفس آتشین مگیر
پیوست نور شمع به صبح آفتاب شددامان یار جز به دم واپسین مگیر
از روی آتشین دل سنگ آب می شودآیینه پیش طلعت آن مه جبین مگیر
دل را مکن شکار به دزدیدن نگاهاین صید رام را به کمند و کمین مگیر
صائب گزیده می شود از نیش منتشزنهار شهد تاز مگس انگبین مگیر