غزل شمارهٔ ۴۷۴۴
هرچند جهانسوز بود جلوه دلداراین شعله دو بالاشود از جامه گلنار
درجامه گلگون، کمر نازک آن شوخاز لعل بود همچو رگ لعل نمودار
چون آب که از پرده یاقوت نمایدپیداست تن نازکش از جامه گلنار
درجامه آل آن رخسار عرقناکدر عرصه گلزار بود ساغر سرشار
مهری است که از کوه بدخشان شده طالعدر جامه لعلی رخ نورانی دلدار
درجامه گلگون ز می افروخته عارضبااین دو سه آتش چه کند تشنه دیدار؟
خونریزتر از تیغ بود موج خرامشجان چون به کنار آید ازین قلزم خونخوار؟
فریاد که بی پرده شد از جامه گلرنگخون خوردن پنهانی آن غمزه خونخوار
پوشیدن خون نیست به نیرنگ میسراین بخیه محال است بیفتد به رخ کار
از خجلت آن چهره گل آواره شد از باغسهل است اگر لاله نهد پای به کهسار
افزوده شد اسباب جگرخواری صائبزان پیکر سیمین به ته جامه گلنار