غزل شمارهٔ ۴۷۴۲
جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیرغیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر
حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدانآیینه پیش طلعت این زنگیان مگیر
از پیچ و تاب راه به منزل رسیده استبر یک زمین قرار چو سنگ نشان مگیر
جز سرو پایدار درین بوستانسرابر هیچ شاخسار دگر آشیان مگیر
چون عزم صادق است ز کوشش مدار دستدر راه راست توسن خود را عنان مگیر
این برق خانه سوز مهیای جستن استای خون گرفته، نبض من ناتوان مگیر
سوزانترم ز آتش بی زینهار عشقای بیخبر، دلیر مرا بر زبان مگیر
تا بی حجاب، روز توانی سفید شدخفاش وار از نفس خلق جان مگیر
صائب به قدر مستمعان خرج کن سخناز طوطیان شکر، ز هما استخوان مگیر