گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۴۱

نخل خزان رسیده ما را فشانده گیربرگ ز دست رفته ما را ستانده گیر
تعجیل در گرفتن دل اینقدر چرا؟آهوی زخم خورده ما را دوانده گیر
زان پیشتر که خرج نسیم خزان شوداین خرده ای که هست چو گل برفشانده گیر
چون عاقبت گذاشتی و گذشتنی استخود رابه منتهای مطالب رسانده گیر
از مغرب زوال چو آخر گزیر نیستچون آفتاب روی زمین راستانده گیر
چون دست آخر از تو به یک نقش می برندنقش مراد بر همه عالم نشانده گیر
درخاک، نعل تیر هوایی در آتش استمرکب به روی پیشه گردون جهانده گیر
این آهوی رمیده که رام تو گشته استتا هست درکمندتو، از خود رمانده گیر
چون کندنی است ریشه ازین تیره خاکداندردل هزار نخل تمنا نشانده گیر
زین صید گاه هیچ غزالی نجسته استدرخاک و خون شکاری خود رانشانده گیر
خواری کشیدگان به عزیزی رسند زوداز بند و چاه، یوسف خودرا رهانده گیر
دنیا مقام و مسکن جان غریب نیستاین شاهباز رازنشیمن پرانده گیر
چون نیست هیچ کس که به داد سخن رسدصائب به اوج عرش، سخن را رسانده گیر