غزل شمارهٔ ۴۷۰۴
ز داغ عشق مرا چون شودجگر دلگیر؟که هیچ سوخته ای نیست از شرر دلگیر
ز درد و داغ دل عاشقان به تنگ آیدفقیر اگر شود از جمع سیم و زر دلگیر
حضور تنگدلان در گرفتگی باشدشود ز باد سحر غنچه بیشتر دلگیر
به اهل دید بهشتی است ترک هستی پوچحجاب را نکند موجه خطر دلگیر
به قدر تنگی جا جمع می شود خاطرز تنگنای صدف کی شود گهر دلگیر؟
به پای نرم روان منزل است راه درازچگونه ریگ روان گردد از سفر دلگیر؟
شودزدست حمایت چراغ روشنترمباش از خط شبرنگ ای پسر دلگیر
چگونه خط ز لب یار چشم بردارد؟که مور حرص نمی گردد از شکر دلگیر
ز قحط سوختگان، دیده ور چرا گرددز عمر مختصر خویش چون شرر دلگیر؟
سخن تراش ز زخم زبان نیندیشدز ذکر اره نگردد درودگر دلگیر
کشیده دار زبان از سیه دلان صائبکه خون مرده نگردد ز نیشتر دلگیر