گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۵۶

خط سیه مبادا زان خال سربرآردعمرش تمام گردد چون مور پربرآرد
در غنچگی چو لاله ما شعله طینتان راداغ سیاه بختی دود از جگر برآرد
دم را به لب گره زن کز قعر بحر غواصاز دولت خموشی عقده گهر برآرد
تنها نمی پرد چشم بر دانه های خالشوقت است خیل مژگان چون مور پربرآرد
هر شاخی از بنفشه میلی است سرمه آلودبیچاره عندلیبی کز بیضه سربرآرد
سهل است اگر ز تیرش داریم چشم پیکاناز بید می تواند همت ثمر برآرد
خضر بلند فطرت با آن سواد روشناز خط جوهر تیغ مشکل که سربرآرد
از زلف دل گرفتن بازیچه می شمارداز قید هند صائب خودرا اگر برآرد