گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۵۷

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ابدارد۱۳ بیت
شرم وحجاب مارا در پیچ وتاب داردخون خوردن است کارش تیغی که آب دارد
اندیشه رهایی نقش برآب باشددر قلزمی که گرداب بیش از حباب دارد
گر خون شود دل سنگ چندان عجب نباشددر عالمی که گوهر چشم پرآب دارد
از سینه برنیارد نشمرده یک نفس راچون صبح هر که در دل بیم حساب دارد
تیغ زبان دعوی برهان جهل باشدصحرای موج افزون موج سراب دارد
آن شاخ گل همانا خواهد به باغ آمدکز طوق قمریان سرو پا در رکاب دارد
از آفتاب محشر اندیشه نیست ماراحسن برشته اودل را کباب دارد
زان چشم اگرپرآب است زین آب می شود دلرخسار او چه نسبت با آفتاب دارد
در آستین نگیرد دست کریم آرامدر آتش است نعلش ابری که آب دارد
بند خود از تپیدن چون مرغ سخت سازددر انتظام دنیا هر کس شتاب دارد
در زیر چرخ هر کس خواهد نفس کند راستفکر نفس کشیدن در زیر آب دارد
از فقر بر دل ما گرد کدورتی نیستمعماری کریمان ما را خراب دارد
درپرده رونهفتن صائب زبی حجابی استرویی که شرمگین است از خود نقاب دارد