گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۷۶

چون پسته زبان در دهنم زنگ برآوردآخر گل خاموشی من این ثمر آورد
در پای خزان ریخت گل و لاله این باغرنگی که به رخساره به خون جگر آورد
در کام تو زهر از کجی توست وگرنههر کس که چونی راست شد اینجا شکر آورد
ما بیخبران طالع مکتوب نداریمورنه که ازان آیه رحمت خبرآورد
فریاد که با طوطی ما سخت طرف شدهر جغد که امروز سر بیضه برآورد
قانع به زبونی مشو از نفس که اینجاگردن کسی افراخت که خصم سرآورد
معراج وصال تو نه اندازه ما بوداین مور به اقبال شکر بال برآورد
معراج وصال تو نه اندازه ما بوداین مور به اقبال شکر بال برآورد
صد شکر که ننشست ز پا همت صائبتا درد غریبی به وطن از سفر آورد