گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۰۱

با طفل آنچه جنبش گهواره می‌کندبی‌طاقتی به این دل آواره می‌کند
ای عشق غافلی که جدا از حضور توآسودگی چه با من بیچاره می‌کند
از زخم خار نیست غمی تازه روی راگل نوشخند با دل صد پاره می‌کند
دل ساده کن ز نقش که نظاره کتابخاک سیه به کاسه نظاره می‌کند
آرام زیر چرخ مجو کاین طمع ترااز شهربند عافیت آواره می‌کند
دندانه گشت و در دل سخت تو ره نیافتآهی که رخنه در جگر خاره می‌کند
سیر شرر به سوخته صائب نکرده استبا مردم آنچه گردش سیّاره می‌کند