غزل شمارهٔ ۴۲۰۰
با عاشقان عداوت گردون چه می کندچشم بدحجاب به جیحون چه می کند
همواره ایمن است زسوهان حادثاتسیل گران رکاب به هامون چه می کند
باری نبرده اند به این کهنه آسیاعشاق فارغند که گردون چه می کند
نتوان به خار بخیه زدن زخم لاله راخواب اجل به دیده پر خون چه می کند
منعم که می نهد زر وگوهر به روی همغیر از تلاش پله قارون چه می کند
از دست خود لباس بود چند سرو رابی حاصلی به مردم موزون چه می کند
ما از نگاه دور دل از دست داده ایمیارب سخن در آن لب میگون چه می کند
عاشق ز جوش مغز خود آزار می کشدغوغای وحش با سر مجنون چه می کند
صائب اگر نه سفله نوازست ودون پرستچندین سپهر تربیت دون چه می کند