گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۴۱

جمعی که جان به لب گویا سپرده اندسر رشته نفس به مسیحا سپرده اند
هر تنگ ظرف قابل اسرار عشق نیستراز گهر به سینه دریا سپرده اند
این لقمه بزرگ نگنجد به هر دهاناسرار کوه قاف به عنقا سپرده اند
جام دهن دریده ندارد نگاه حرفاین راز سر به مهر به مینا سپرده اند
آهسته رو چو ریگ روان مانده کی شودمردان عنان به دست مدارا سپرده اند
آیند بی شعور به دیوان رستخیزجمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند
زنهار ازین سیاه دلان روشنی مجوکاین فیض را به دامن شبها سپرده اند
چون موج در سراب غرورند مبتلابی حاصلان که دل به تمنا سپرده اند
عبرت پذیر باش که طفلان ناقصندآنان که دل به سیروتماشا سپرده اند
سودا سیاه خانه لیلی است عاشقانزان اختیارخویش به سودا سپرده اند
در زیر خاک نیز نبینند روی خوابنقد امانتی که به دلها سپرده اند
چون شبنم گداخته صائب سبکروانراه فلک به آبله پاسپرده اند