گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۴۰

جمعی که ره به چشم و دل سیر برده‌اندبی‌چشم‌زخم راه به اکسیر برده‌اند
با صبح خوش برآی که غفلت گزیدگانزهر از عروق دل به همین شیر برده‌اند
پیران کار دیده درین راه پرخطربا قد چون کمان سبق از تیر برده‌اند
افتند در بهشت به دوزخ اگر روندجمعی که شرمساری تقصیر برده‌اند
دزدیده‌اند مار به افسون ز مارگیرآنان که مال خلق به تزویر برده‌اند
مشکل کنند دست به یک کاسه با خسیسجمعی که دست در دهن شیر برده‌اند
از استخوان سوخته بسیار صادقاناز راه صدق فیض طباشیر برده‌اند
پهلو تهی ز موجه ریگ روان کننددیوانگان که زحمت زنجیر برده‌اند
چون روبه‌رو شوند به قاتل جماعتیکز خون گرم آب ز شمشیر برده‌اند
آنان که در مقام رضا ایستاده‌اندسر چون هدف به زیر پر تیر برده‌اند
بر صبر خود مناز که رخ‌های لاله‌گونبسیار رنگ از رخ تصویر برده‌اند
صائب بگیر دامن پیران که اهل دردفیض مسیح از نفس پیر برده‌اند