گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۳۹

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: لنهادهاند۱۳ بیت
جمعی که بار درد تو بر دل نهاده‌اندچون راه سر به دامن منزل نهاده‌اند
در دامن مراد دو عالم نمی‌زننددستی که عاشقان تو بر دل نهاده‌اند
پاکند از آن ز عیب نکویان که پیش روچندین هزار آینه دل نهاده‌اند
این خواب راحتی که به درویش داده‌اندبا تاج و تخت شاه مقابل نهاده‌اند
جمعی که واقفند ز خوی تو همچو شمعاز سر گذشته پای به محفل نهاده‌اند
عذر به خون تپیدن خود کشتگان عشقبر گردن مروت قاتل نهاده‌اند
رَم می‌کند ز سایه دیوانه کوه غماین بار را به مردم عاقل نهاده‌اند
سیر بهشت در گره غنچه می‌کنندآنان که دل به عقده مشکل نهاده‌اند
بر جبهه منور خورشید داغ عشقمهر نبوتی است که بر گل نهاده‌اند
از ملک بی‌نشان به فلاخن نهد تراسنگی که در ره تو ز منزل نهاده‌اند
حال گهر مپرس که از گوش ماهیانمهر سکوت بر لب ساحل نهاده‌اند
چون ناله جرس تهی از خویش گشتگانگستاخ رو به دامن محمل نهاده‌اند
صائب اسیر کشمکش عقل گشته‌اندجمعی که پا برون ز سلاسل نهاده‌اند