گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۳۵

جمعی که بوسه بر قدم دار داده اندچون نقطه اختیار به پرگار داده اند
تا ساغری ز خنده خونین گرفته اندچون گل هزار بوسه به هر خارداده اند
آشفتگان مقید شیرازه نیستندترک ردا وسبحه و زنار داده اند
چون مار کرده اند مرا تا کلید گنجاز زهر صد پیاله سرشار داده اند
صد بار غوطه در جگر شعله خورده امتا چون شرر مرا دل بیدار داده اند
مردان ز حمله فلک ازجا نمی روندکز جان سخت پشت به کهسار داده اند
دامن فشان چو موج ز کوثر گذر کنندجمعی که دل به لعل لب یار داده اند
زان باده ای که میکده پرداز آن منمته جرعه ای به نرگس بیمار داده اند
این زاهدان خشک اگر مرده نیستندچون تن به زیر گنبد دستار داده اند
صائب ز روی صبح گشایش طمع مدارکاین فیض را به زلف شب تار داده اند