گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۳۶

آنان که دل به عقل خدا دور داده اندمغز سر همای به عصفور داده اند
ما را چه اختیار که ضبط نگه کنیمسر رشته نظاره به منظور داده اند
زان باده ای که میکده پرداز آن منمته جرعه ای به انجمن طور داده اند
در دشت عشق ملک سلیمان عقل رارندان باد دست به یک مور داده اند
با چرخ پرستاره چه سازم کجا رومعریان سرم به خانه زنبور داده اند
در کعبه یقین نرسیده است هیچ کسهر کس نشان آتشی از دور داده اند
با خون دل بساز که در خاکدان دهرخط مسلمی به لب گور داده اند
چشم ترا ز میکده قسمت ازلنزدیکی دل ونگه دور داده اند
این کارخانه را دل ما می برد به راهزنجیر فیل را به کف مور داده اند
نتوان به اوج فکر رسیدن به بال سعیاین منزلت به صائب پر شور داده اند