گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۱۰

نفس به سینه ام از اضطراب می سوزدچنان که تیر شهاب از شتاب می سوزد
ز قید عقل در اقلیم عشق فارغ باشکه سایه در قدم آفتاب می سوزد
طراوت تو کند سبز تخم سوخته راخوش آن کتان که درین ماهتاب می سوزد
ز خون سوختگان عشق مجلس افروزستچراغ شعله به اشک کباب می سوزد
گلی که گریه گرم من است میرابشز شبنمش جگر آفتاب می سوزد
ازان زمان که لب از خون گرم من تر کردهنوز در جگر تیغ آب می سوزد
چنان که شهپر عقل از شراب آتشناکز آفتاب رخ او نقاب می سوزد
مرا جدایی او سوخت، وقت شبنم خوشکه در مشاهده آفتاب می سوزد
اگرچه در دل دریاست جای من صائبز تشنگی جگرم چون سراب می سوزد