غزل شمارهٔ ۳۷۱۲
چه غم ز خاطر ما دیدنی برون آرد؟چه خار از دل ما سوزنی برون آرد؟
مرا به گوشه عزلت کشید وحشت خلقخوشا رهی که سر از مأمنی برون آرد
درین زمانه که امید دست چربی نیستمگر چراغ ز خود روغنی برون آرد
فغان که جاذبه عشق ماه کنعان راامان نداد که پیراهنی برون آرد
به آفتاب رسد همچو صبح صافدلیکه از جگر نفس روشنی برون آرد
چو دود هر که درین خاکدان به خود پیچدامید هست سر از روزنی برون آرد
چو غنچه پاک دهانی سرآمدست اینجاکه سر به جیب برد گلشنی برون آرد
ز درد ما خبرش هست اندکی صائبکسی که گوهری از معدنی برون آرد