گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۱۳

فروغ ذره به چشم من آب می آردکه تاب شعشعه آفتاب می آرد؟
فدای آبله پای جستجو گردمکه از سراب سبوی پرآب می آرد
شکسته رنگی ما را علاج خواهد کردرخی که رنگ به روی نقاب می آرد
ز عشق قسمت ما نیست غیر سینه چاککتان چه از سفر ماهتاب می آرد؟
در آن ریاض به بی حاصلی سمر شده امکه نخل موم گل آفتاب می آرد
ز فیض عشق ضعیفان چنان قوی شده اندکه موج رخت به قصر حباب می آرد
هزار میکده خون می کند تهی صائبکسی که یک سخن تلخ تاب می آرد