غزل شمارهٔ ۳۷۱۱
جز آن دهن که ازو خنده سر برون آردکه دیده پسته که از خود شکر برون آرد؟
فغان که طوق گلوگیر عشق، قمری راامان نداد که از بیضه سر برون آرد
دل از عزیزی غربت نمی توان برداشتز گوهر آب محال است سر برون آرد
برون نمی رود از مجمر تو نکهت عودز محفل تو کسی چون خبر برون آرد؟
به روی سخت توان خرده از بخیل گرفتکه آهن از دل خارا شرر برون آرد
اگر ز کنج قناعت قدم برون ننهیچو عنکبوت ترا رزق پر برون آرد
تو بیجگر کنی اندیشه از اجل، ورنهز شوق راه فنا مور پر برون آرد
هزار ناخن تدبیر غوطه زد در خونکه تا ز عقده زلف تو سر برون آرد
همان ز شوق دل خویش می خورد صائباگر ز جیب گهر رشته سر برون آرد