گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۷۲

شبی ستاره دولت به بام ما افتدکه از لب تو شرابی به جام ما افتد
چنین که شرم گرفته است در میان او راکجا رهش به غلط بر مقام ما افتد؟
سیاهرویی ما نیست قابل اصلاحز مه گره به سر زلف شام ما افتد
لبی که رنگ نمی گیرد از فروغ سهیلکجا به فکر جواب سلام ما افتد؟
سیاه خانه نشینان لامکان دشتیمز ماهتاب چه پرتو به بام ما افتد؟
به کشوری که هما مرغ خانگی شده استنشد که سایه جغدی به بام ما افتد
دلی که نقد کند نسیه قیامت رابه فکر یار قیامت خرام ما افتد
کنون که از خط مشکین سیاه مست شده استامید هست لب او به کام ما افتد
ز نارسایی طالع نمی شود قسمتکه راه نکهت گل بر مشام ما افتد
به اختیار محال است ترک جام کنیممگر ز بیخودی از دست، جام ما افتد
ز خط سبز مگر تنگ شکرش صائببه فکر طوطی شیرین کلام ما افتد