گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۷۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انهمیطلبد۱۵ بیت
نه موج از دل دریا کرانه می‌طلبدکه بهر محو شدن تازیانه می‌طلبد
منم که بی‌خبرم در سفر ز منزل خویشوگرنه تیر هوایی نشانه می‌طلبد
گهر صدف طلبد، تیغ آبدار نیامدلِ دو نیم ز خلق آن یگانه می‌طلبد
ز آستانه دل یافت هرچه هرکس یافتخوش آن که حاجت ازین آستانه می‌طلبد
بس است از رگ جان تازیانه سفرشدلی که بهر رمیدن بهانه می‌طلبد
چه ساده است توانگر که با سیاه‌دلیصفای وقت ز آیینه‌خانه می‌طلبد
به خاک غوطه چو قارون زد از گرانی خوابهنوز خواجه غافل فسانه می‌طلبد
ز ناگواری وضع زمانه بی‌خبر استکسی که زندگی جاودانه می‌طلبد
اگرچه عشق بود بی‌نیاز از زر و سیمهمان ز چهره زرین خزانه می‌طلبد
ز شوره‌زار تمنای زعفران داردز من کسی که دل شادمانه می‌طلبد
شکسته باد پر و بال آن گران‌پروازکه با گشاد قفس آب و دانه می‌طلبد
به عیب خود نبرد بی‌دلیل، نادان راهکه طفل از دگران راه خانه می‌طلبد
به عیب خود نبرد بی‌دلیل، نادان راهکه طفل از دگران راه خانه می‌طلبد
کسی که چشم سعادت ز اختران داردز تنگ‌چشمی، از مور دانه می‌طلبد
خوش است سلسله‌جنبان جست‌و‌جو صائبز موج، ریگ روان تازیانه می‌طلبد