گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۷۰

قبا ز شرم بر آن سیمتن نمی چسبدکه شمع را به بدن پیرهن نمی چسبد
به حیرتم که چرا زلف یار با این قرببه هر دو دست به سیب ذقن نمی چسبد
ز گل توقع خونگرمیم ز ساده دلی استکه خار خشک به دامان من نمی چسبد
اگر ز جانب شیرین توجهی نبودبه کار دست و دل کوهکن نمی چسبد
علاقه ای به حیات دو روزه نیست مراچو گل به دامن کس خون من نمی چسبد
دهان شکوه ما را به حرف نتوان بستکه زخم تیغ به آب دهن نمی چسبد
به نامه یاد نکردن نه از فراموشی استز دوریت به قلم دست من نمی چسبد
شهید را ز کفن چشم پرده پوشی نیستنمک به سینه مجروح من نمی چسبد
به هر دلی که ندارد ز معرفت خبریکلام صائب شیرین سخن نمی چسبد