گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۱۵

حسن از دیدن خود بر سر بیداد آیدکار شمشیر ز آیینه فولاد آید
کشتگان تو ز غیرت همه محسود همندگرچه یکدست خط از خامه فولاد آید
از دل خونشده ماست نگارین پایشچون ازان زلف برون شانه شمشاد آید؟
نفس کامل شود از تنگی زندان بدندیو ازین شیشه برون همچو پریزاد آید
دل اگر نالد ازان خنده پنهان چه عجب؟کز نمک آتش سوزنده به فریاد آمد
سخن هرکه ندارد ز تأمل مغزیسست باشد، اگر از خامه فولاد آید
شاهد تیرگی جهل بود لاف گزافکه سگ از سرمه شب بیش به فریاد آید
گرچه از چهره پرد رنگ ز سیلی صائبرنگ بر روی من از سیلی استاد آید