غزل شمارهٔ ۳۶۱۳
عاشق دلشده هرچند که آواز دهدکوه تمکین تو مشکل که صدا باز دهد
راه در خلوت وصل تو سپندی داردکه ز خاکستر خود سرمه به آواز دهد
صیدبندی که ازو چشم رهایی دارمچشم را مشکل اگر رخصت پرواز دهد
عاشق از کاوش آن غمزه نمی اندیشدکبک ما سینه خود طرح به شهباز دهد
تا بود زنده، کبابش ز دل خود باشدهرکه را ساغری آن دلبر طناز دهد
تو که از دیدن کف حوصله را می بازیبه تو چون سینه دریا گهر راز دهد؟
دل مصفا شود از زخم زبان، جا داردشمع صد بوسه اگر بر دهن گاز دهد
دهن خویش به دشنام میالا زنهارکاین زر قلب به هرکس که دهی باز دهد
مطلب از دگران روشنی دل صائبکه دلت را نفس سوخته پرداز دهد