غزل شمارهٔ ۳۶۱۲
رتبه زمزمه عشق ندارد زاهدبگذارید که آوازه جنت شنود
روزگاری است که تصدیق نمی باید کرداگر از صبح کسی حرف صداقت شنود
نیست پیش تو خبر، ورنه ز هر ذره خاکگوش معنی طلب اسرار حقیقت شنود
سخت رویی که به خود راه نصیحت بسته استباش تا یک به یک از اشک ندامت شنود
برگ سبزی که نگیرد ز بهاران خط راهاز دم سرد خزان نغمه رخصت شنود
باده ناب به ساغر کند از پرده گوشهر که صائب سخن تلخ به رغبت شنود
هرکه گفتار صواب از سر غفلت شنودمایه جهل شود هرچه ز حکمت شنود
دل آگاه ز هر ذره شود پندپذیرمرده دل از دهن گور نصیحت شنود
سخن راست خدنگی است که زهرآلودستجگر شیر که دارد که به جرأت شنود؟
عندلیبی که ز تعجیل بهار آگاه استاز شکر خند گل آوازه رحلت شنود
دل آگاه درین غمکده چون شاد شود؟که ز هر ذره او ناله حسرت شنود
هر که از نرم زبانان نشود نرم دلشسخن سخت ز هر سنگ ملامت شنود
از زبان بازی امواج، صدف آسوده استغرقه عشق کجا حرف ملامت شنود؟
قصه عشق کند آب دل مردان رانیست افسانه که هر طفل به رغبت شنود
در توفیق شود باز به رخسار کسیکز ته دل سخن اهل حقیقت شنود
همچو پروانه جگر سوخته ای می بایدکه ز خاکستر ما بوی محبت شنود