غزل شمارهٔ ۳۵۵۷
می روشن گهران چهره گلفام بودنقل صاحب نظران چشم چو بادام بود
لب نو خط تو از چشم، سیه مست ترستدانه خال تو گیرنده تراز دام بود
گرچه در ساغر خوبان دگر درد می استخط به گرد لب او، خط لب جام بود
ناامید از سر کوی تو چرا برگردد؟قانع از بوسه فقیری که به پیغام بود
کف خاکی که ز کوی تو کنم بر سر خویشخشکی مغز مرا روغن بادام بود
چهره ای را که خط از صبح بناگوش دمدپیش صاحب نظران نیک سرانجام بود
می فتد زود سبک مغز ز معراج غرورچه قدر کوزه خالی به لب بام بود؟
پختگی جمع محال است شود با دولتسایه پرورد پر و بال هما خام بود
لب بی وقت گشودن پر و بال اجل استنشود کشته خروسی که بهنگام بود
تلخی مرگ به کامش می لب شیرین استدهن هرکه بدآموز به دشنام بود
حاصلش نیست به جز روسیهی همچو عقیقغرض خلق ز همواری اگر نام بود
چه خیال است به این نشأه تواند پرداخت؟صائب آن کس که در اندیشه انجام بود