غزل شمارهٔ ۳۵۵۸
دست و دامن چه سزاوار عطای تو بود؟ظرف دریوزه کند هرکه گدای تو بود
بی نیاز از زر و سیمند طلبکارانتگنج زیر قدم آبله پای تو بود
خون کند در دل گلگونه حوران بهشتخون هرکس که حنای کف پای تو بود
گنج را گوشه ویرانی بلاگردانی استورنه دل لایق آن نیست که جای تو بود
دامن دولت جاوید به دست آورده استهرکه در سلسله زلف رسای تو بود
شبنمی سیر ندیده است گل روی تراوای بر بلبل اگر گل به صفای تو بود
خضر از سبزه خوابیده گران خیزترستآتش شوقی اگر در ته پای تو بود
برق خار و خس تقصیر هزاران سال استیک دم گرم که مقرون رضای تو بود
نرسد چاشنی خواب به شیرینی وصلچه خیال است خیال تو به جای تو بود؟