گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۵۶

دانه خال تو روزی که مرا در دل بودحاصل روی زمین از من بی حاصل بود
مست نازی که تسلی به خبر بودم ازودر میان من و او بیخبری حایل بود
نیست امروز غم روی زمین بر دل مندایم این آینه را آینه دان از گل بود
ریخت در دامن صحرای جنون باد بهارنقد رازی که مرا غنچه صفت در دل بود
صائب اوراق جهان را به نظر آوردمهرچه جز نقطه شک بود خط باطل بود