گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۹۹

داروی بیهشی از جام صفاتم دادندسرمه خامشی از نقطه ذاتم دادند
گرد راه عدم از خویش نیفشانده هنوزتنگ چشمان حوادث به براتم دادند
منم آن رهرو لب تشنه که از صدق طلبهم ز تبخاله خود آب حیاتم دادند
گرچه از عشق کشیدند به صد بند مرااز گرفتاری ایام نجاتم دادند
آخر کار من و بید تهیدست یکی استکه پس از خشک شدن آب نباتم دادند
چشم بر هرچه درین باغ گشودم صائبیاد ازان دلبر شیرین حرکاتم دادند