گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۰۰

قدرت حرف گرفتند و زبانم دادندپای رفتار شکستند و عنانم دادند
آب را در جگر سنگ حصاری کردندجگری تشنه تر از ریگ روانم دادند
ظاهر و باطن من آینه یکدگرندسینه ای صافتر از آب روانم دادند
چشم پوشیده تماشای رخش می کردمبه چه تقصیر دو چشم نگرانم دادند؟
خامه ام، گفت و شنیدم به زبان دگری استمن چه دانم چه سخنها به زبانم دادند
سالها در پی بی نام و نشانان رفتمتا به سر منزل مقصود نشانم دادند
لب پرخنده گرفتند گر از من صائببه تلافی مژه اشک فشانم دادند