گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۹۸

با لب تشنه جگر سر به سرابم دادندآتشم را ننشاندند و به آبم دادند
نمک شوری بختم به جگر افشاندندتکیه بر بسر آتش چو کبابم دادند
خنده بیغمی و گریه شادی بردندجگر تشنه و مژگان پرآبم دادند
حاش لله که بیابد گهرم آب قبولمنم آن قطره که واپس به سحابم دادند
نیستم خال، بر آتش چه نشاندند مرا؟نیستم زلف، چرا اینهمه تابم دادند؟
صلح در ذایقه ام باده لب شیرین استبس که عادت به می تلخ عتابم دادند
من جدا می روم و خرقه پشمینه جداتا ز خمخانه تجرید شرابم دادند
چون نلرزم به سر هر نفسی همچو حباب؟خانه ای تنگتر از چشم حبابم دادند
فکر من همچو ظفرخان همه باشد به صوابصائب از مبداء فیاض خطابم دادند