غزل شمارهٔ ۳۳۷۷
چه تمتع ز لبش دیده حیران گیرد؟از نمکزار چه مقدار نمکدان گیرد؟
ندهد دست نوازش دل ما را تسکیندامن بحر کجا پنجه مرجان گیرد؟
سنگ را سرمه کند گرمی نقش قدمشجذبه شوق تو آن را که گریبان گیرد
خضر چون آب ز عمر ابدی می گذردتاز شمشیر تو یک زخم نمایان گیرد
اگر از جلوه کند زیر و زبر عالم راکیست تا دامن آن سرو خرامان گیرد؟
چون شود نکهت گل را چمن آرا مانع؟گر به گل رخنه دیوار گلستان گیرد
باده در مردم بی مغز اثر بیش کندطرفه شوری است چو آتش به نیستان گیرد
خرده بینان نگذارند به حرفش انگشتمور را گر به کف دست سلیمان گیرد
کار خس نیست عنانداری آتش صائبزهره کیست سر راه به جانان گیرد؟