گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۷۶

اگر آن غنچه دهن مهر ز لب برگیردجگر تشنه خورشید به کوثر گیرد
دل مادر شکن زلف کند نشو و نماطفل ما پرورش از دامن محشر گیرد
ما چو مینا سر گفتار نداریم به خلقدیگری مهر مگر از لب ما برگیرد
مست عشق تو چه پروای ملامت دارد؟گردن شیشه به کف دامن محشر گیرد
عاشق از نیستی آبستن هستی گرددمه نو فربهی از پهلوی لاغر گیرد
خلوت عشق کجا، نغمه منصور کجا؟کیست این شمع پریشان شده را سر گیرد؟
رشک بر دولت بیدار حباب است مراکه به هر چشم زدن عالم دیگر گیرد
جلوه گاهش خم چوگان حوادث باداصائب آن روز که سر از قدمت گیرد