غزل شمارهٔ ۳۳۷۲
جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورددل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد
می این بزم به خوناب جگر آغشته استطفل بی گریه دمی شیر ز پستان نخورد
تا کسی نشکند آیینه خودبینی راآب چون خضر ز سرچشمه حیوان نخورد
به تهیدستی و بی برگی خود ساخته ایمچون سر دار، سر ما غم سامان نخورد
طره خم به خمش شب همه شب می لرزدکه نسیمی به چراغ دل سوزان نخورد
نشود واسطه رزق جهان چون یوسفهر که یک چند دل خویش به زندان نخورد
رزق ما تنگ زاندیشه بی حاصل ماستنان کسی می خورد اینجا که غم نان نخورد
نیست سرگشتگی عشق به صائب مخصوصکشتیی نیست درین بحر که طوفان نخورد