گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۷۳

شعله شوق اگر در دل خارا گیردکعبه چون محمل لیلی ره صحرا گیرد
یوسف این گرمی بازار ندیده است به خوابمهر در کوی تو شب جای تماشا گیرد
ذره چون پرتو خورشید دلیلی داردما که داریم چراغی به ره ما گیرد؟
ز اشتیاق لب میگون تو نزدیک شده استکه قدح پنبه به لب از سر مینا گیرد
در نگهبانی دل عقل عبث می کوشدسوزن آن نیست که دامان مسیحا گیرد
چرخ بیهوده خمی در خم صائب کرده استدام گنجشک محال است که عنقا گیرد