غزل شمارهٔ ۳۳۷۱
اوست عاقل که درین غمکده صهبا نخوردروی دست از قدح و پای ز مینا نخورد
شاهد بیخبریهاست سکندر خوردنهر که فهمیده نهد پا به زمین، پا نخورد
از دو رویان نتوان داشت طمع یکرنگیبلبل آن به که فریب گل رعنا نخورد
نکند زحمت ناآمده را استقبالهر که امروز غم روزی فردا نخورد
همت آن است که موقوف نباشد به طلبرگ ارباب کرم نیش تقاضا نخورد
ابر نیسان کند از آب گهر سیرابشهر که صائب چو صدف آب ز دریا نخورد