غزل شمارهٔ ۳۳۷۰
چند دل خون خود از دوری احباب خورد؟کف خاکی چه قدر سیلی سیلاب خورد؟
ترک آداب بود حاصل هنگامه میمی حرام است بر آن کس که به آداب خورد
شود از زخم نمایان جگرش جوهردارهرکه از چشمه تیغ تو دمی آب خورد
تا بود دل بصفا، نفس مکدر باشددزد بیدل جگر خویش به مهتاب خورد
بیقراری ز رگ جان حریصان نرودبر سر گنج بود مار و همان تاب خورد
فتنه در سایه آن زلف سیه در خواب استآه اگر باد بر آن زلف سیه تاب خورد
هرکه چون شبنم گل صاف کند مشرب خویشآب از چشمه خورشید جهانتاب خورد
روزی بی دهنان می رسد از عالم غیبکوزه سر بسته چو گردید می ناب خورد
چه کند با جگر تشنه صائب دریا؟ریگ از چشمه سوزن چه قدر آب خورد؟