غزل شمارهٔ ۳۳۴۰
پای بر چرخ نهد هرکه ز سر میگذردرشته چون بیگره افتد ز گهر میگذرد
جگر شیر نداری سفر عشق مکنسبزه تیغ در این ره ز کمر میگذرد
در بیابان فنا قافلهٔ شوق من استکاروانی که غبارش ز خبر میگذرد
دل دشمن به تهیدستی من میسوزدبرق از این مزرعه با دیدهٔ تر میگذرد
گرمی لالهرخان قابل دل بستن نیستکه به یک چشم زدن همچو شرر میگذرد
در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیستخار دیوار تو را آب ز سر میگذرد
غنچهٔ زندهدلی در دل شب میخنددفیض، آبی است که از جوی سحر میگذرد
عارفان از سخن سرد پریشان نشوندعمر گل در قدم باد سحر میگذرد
نسبت دامن پاک تو به گل محض خطاستکه سخن در صدف پاک گهر میگذرد
چون صدف مهر خموشی نزند بر لب خویش؟سخن صائب پاکیزهگهر میگذرد