گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۳۹

روز و شب بر من مهجور به تلخی گذردعید و نوروز به رنجور به تلخی گذرد
ندهد کنج قناعت به دو عالم قانعاز سر تنگ شکر مور به تلخی گذرد
تلخی و شوری و شیرینی آب از خاک استعمر در عالم پرشور به تلخی گذرد
زندگی را نبود چاشنی بی مستیعمر در باغ به انگور به تلخی گذرد
مال خود را نکند هر که به شیرینی صرفاز سر شهد چو زنبور به تلخی گذرد
روزگار خط شبرنگ به شیرین دهنانچون شب جمعه به مخمور به تلخی گذرد
راحت و رنج به اندازه هم می بایدشب کوتاه به مزدور به تلخی گذرد
تا به کی در تن خاکی، که شود زیر و زبرروز ما همچو شب گور به تلخی گذرد؟
تلخی مرگ شود شهد به کامش صائبهر که زین عالم پرشور به تلخی گذرد